محمد تقي جعفري

576

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

تفسير ابيات وقتى كه كنيزك در مقابل تهديد خليفه ناچار شد داستان آن پهلوان رستم منش را باز گو كرد وگفت : او بدان قوت كه از شير شكار هيچ تغييرش نشد بد برقرار تو بدين سستى كه چون كردى به گوش خشت خشت موشكى رفتى ز هوش علت خنده هاى من همين بود كه گفتم ، خداوند متعال بالاخره رازها را فاش خواهد ساخت ، حالا كه ناموس جهان رويانيدن هر تخمى است كه كاشته مىشود ، نبايد در اين دنيا تخم بد كاشت . همين بهار تازه ، پس از برگ ريز خزان وزمستان ، خود دليل محكمى براى اثبات رستاخيز است . آتش وباد وابر و آفتاب رازهاى نهانى را از خاك بيرون مىكشند و هر چه را كه زمين در گذشته خورده است ، بهار فرا مىرسد و آنها را بيرون مىآورد ، هر مذهب و عقيده وتخيلى كه در درون آدمى است ، از دهان ولبش بروز مىكند . راز نهانى ريشهء هر درختى و آن چه را كه خورده است ، از ساقه وشكوفه هايش بيرون مىتراود . اندوهى كه به سراغت مىآيد ودلت را مىآزارد يقين بدان كه نتيجه خمارى همان باده است كه خوردهاى ، اما تو خود نمىدانى كه آن رنج خمار مربوط به كدامين مىگسارى بوده است . اين خيرگىها وخمارىها شكوفهء آن دانه ها است كه از باده گسارى در دلت كاشتهاى ، ولى فهميدن آن كار هر كس نيست ، بلكه « آن شناسد كاگه وفرزانه است » فريب آن را مخور كه غم واندوه شباهتى با مىندارد ، زيرا